سندیکاها در عصر زوال امپریالیستی

 
 

لئون تروتسکی

۱۹۴۰

مقدمه: نوشتۀ زير به هنگام قتل لئون تروتسکی (به دست فرستادۀ استالين در ۱۹۴۰) روی ميز کار او يافت شد. علی رغم اين که با مرگ وی اين نوشته نيز ناتمام باقی ماند، به خاطر اهميت تجزيه و تحليلی که حول ماهيت سنديکاها در دوران امپرياليسم ارائه شده است، بخش اول آن در نشریۀ کندوکاو به فارسی ترجمه و منتشر گردید، و بخش آخر که به عملکرد سنديکاهای خاصی در اروپا و آمريکا پرداخته بود، به خاطر کمبود جا و عدم موضوعیت حذف شد. با ترجمۀ بخش دوم آن در نشریۀ کارگر میلیتانت، این متن تکمیل گردیده و اکنون در دسترس مخاطب است.


در رشد و يا دقيق تر بگویيم، در انحطاط سازمان های سنديکایی مدرن در سراسر جهان وجه مشترکی موجود است: و اين وجه مشترک همان نزديکی و ادغام آن ها با قدرت دولتی می باشد.

اين روند، به يکسان مشخصۀ سنديکاهای بی طرف، سوسيال دموکرات، کمونيست و آنارشيست است. اين امر به تنهایی نشان می دهد که گرايش به درهم آميختن با دولت، متعلق به اين و يا آن مسلک نبوده، بلکه نتيجۀ شرايط اجتماعی مشترک تمام سنديکاهاست.

سرمايه داری انحصاری، نه بر پايۀ رقابت و ابتکار خصوصی، بلکه بر پايۀ فرماندهی مرکزی استوار شده است. باندهای سرمايه دار در رأس تراست های قدرتمند، سنديکاهای کارفرمايان، کنسرسيوم های بانکی و غيره، زندگی اقتصادی را در همان سطحی کنترل می کنند که قدرت دولتی آن را کنترل می کند و هر لحظه به همکاری با آن رو می آورند. نتيجه اين که، سنديکاها در مهم ترين شاخه های صنعتی امکان استفاده از رقابت ميان کارخانه های مختلف را از دست می دهند. آن ها بايد با يک حريف سرمايه دار تمرکز يافته که به غايت با قدرت (قدرت دولتی-م) پيوند خورده است، رو به رو شوند. ضرورت تطبيق سنديکاها با دولت سرمايه داری و ضرورت مبارزه برای همکاری با آن دولت نيز- در شرايطی که سنديکاها مواضع رفرمیستی اتخاذ می کنند، يعنی خود را با مالکيت خصوصی تطبيق می دهند- از همين جا ناشی می شود. از نقطه نظر بوروکراسی جنبش سنديکایی، وظيفۀ اصلی رها ساختن دولت از نفوذ سرمايه داری است که بايد با تضعيف وابستگی آن به تراست ها، و با جلب آن به طرف سنديکاها صورت بگيرد. اين موضع با موقعيت اجتماعی اشرافيت کارگری و بوروکراسی کارگری که برای به دست آوردن خرده نانی از مافوق سودهای سرمايه داری امپرياليستی مبارزه می کنند، کاملاً هماهنگی دارد.

بوروکرات های کارگری، در بحث هایشان، هر آن چه از دستشان بر می آيد انجام می دهند تا به دولت دموکراتيک اثبات کنند که تا چه اندازه در دوران صلح و به خصوص در زمان جنگ، شايسته و ضروری اند. فاشيسم با تبديل سنديکاها به ارگان های دولت، ابتکار جديدی به خرج نداده، بلکه صرفاً تمام گرايش های درونی امپرياليسم را تا غايت خود پيش می راند.

دولت های مستعمره و نيمه مستعمره، نه زير سلطۀ سرمايه داری محلی، بلکه زير سلطۀ امپرياليسم خارجی هستند. با اين وجود، اين امر ضرورت روابط مستقيم روزمره و عملی ميان سرمايه داران بزرگ و حکومت ها- حکومت های مستعمره و نيمه مستعمره- را که در واقع به آنان وابسته اند، نه تنها نفی نمی کند، بلکه تقويت نيز می کند.

از آن جا که سرمايه داری امپرياليستی است که در کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره يک قشر اشرافيت و بوروکرات کارگری ايجاد می کند، اين قشر خواهان حمايت حکومت های مستعمره و نيمه مستعمره به مثابه حامی و قيم و گاهی نيز هم چون میانجی می شود. اين مهم ترين پايۀ اجتماعی ماهيت بناپارتيستی و نيمه بناپارتيستی حکومت ها در مستعمرات و به طور کلی در کشورهای عقب مانده را تشکيل می دهد. اين هم چنين، پايۀ وابستگی سنديکاهای رفرمیست به دولت نيز هست.

در مکزيک، سنديکاها توسط قانون به نهادهای نيمه دولتی تبديل شدند. و نتيجتاً يک شکل نيمه استبدادی را ايجاد کرده اند. بر طبق برداشت قانون گزاران، دولتی کردن سنديکاها در جهت منافع کارگران، و به هدف تضمين نفوذ آن ها در زندگی حکومتی و اقتصادی انجام گرفته است. اما در شرايطی که دولت ملی تحت سلطۀ سرمايه داری امپرياليستی خارجی است، و از آن جا که اين آخری امکان سرنگون ساختن دموکراسی بی ثبات و جايگزينی آن با يک ديکتاتوری فاشيست آشکار را دارد، تحت چنين شرايطی، قوانين مربوط به سنديکاها به سادگی می توانند به اسلحه ای در دست ديکتاتوری امپرياليستی تبديل شوند.

شعارها برای آزادی سنديکاها

پس از آن چه گفته شد، اين نتيجه گيری که سنديکاها در دوران امپرياليسم از سنديکا بودن خود چشم پوشی می کنند، در نظر اول ساده به نظر می رسد.

اين ها، ديگر عملاً جایی برای دموکراسی کارگری باقی نمی گذارند: دموکراسی ای که در دوران طلايیِ گذشته، هنگامی که تجارت آزاد در حيطۀ اقتصادی مسلط بود، روال زندگی درونی سازمان های کارگری را تشکيل می داد. بدون دموکراسی کارگری، نمی توان مبارزه ای آزاد برای نفوذ بر اعضای سنديکاها داشت. و به اين دليل، ميدان اصلی فعاليت انقلابی در سنديکاها از ميان می رود. با اين همه، اين چنين موضعی اساساً اشتباه است. ما نمی توانيم حيطه و شرايط فعاليتمان را به ميل خود تعيين کنيم. مبارزه برای نفوذ در ميان تودۀ کارگران در يک دولت استبدادی و يا نيمه استبدادی، بی نهايت مشکل تر از همين مبارزه در يک دموکراسی است؛ اين امر برای سنديکاها نيز، که سرنوشتشان تبلوری از تحولات دولت های سرمايه داری است، صدق می کند. اما، ما نمی توانيم از فعاليت های مان در بين کارگران آلمان دست بکشيم، تنها به اين دليل که رژيم استبدادی کار ما را بسيار سخت می کند. باز بنا به همين منطق، نمی توانيم از مبارزه در درون سازمان های اجباری کار که فاشيسم ايجاد می کند، چشم پوشی کنيم. و به دليل ارجح، نمی توانيم از يک کار با قاعده و مرتب (سيستماتيک) در سنديکاهای نوع انحصارگرا و يا نيمه انحصارگرا، فقط به خاطر اين که مستقيم و يا غيرمستقيم، به دولت کارگری (شوروی) وابسته اند، و يا اين    که بوروکراسی انقلابيون را از امکان فعاليت آزاد در اين سنديکاها محروم  می کند، صرف نظر کنيم. ضروری ست که مبارزه را در همۀ اين شرايط مشخص که توسط تحولات قبلی، از جمله اشتباهات طبقۀ کارگر و جنايات رهبرانش، ايجاد شده، هدايت کنيم. در کشورهای فاشيست و نيمه فاشيست، امکان انجام هيچ فعاليت انقلابی جز از نوع مخفی، غيرقانونی و توطئه جويانه وجود ندارد. در سنديکاهای انحصارگرا امکان انجام هيچ فعاليتی جز فعاليت مخفی وجود ندارد. ضروری است که ما خود را با شرايط مشخص سنديکاها در هر کشوری تطبيق دهيم، تا توده ها را نه تنها عليه سرمايه داران، بلکه هم چنين عليه رژيم غير دموکراتيک حاکم بر خود سنديکاها و عليه رهبرانی که اين رژيم را تحکيم می بخشند، بسيج کنيم. اولين شعار اين مبارزه عبارت است از: استقلال کامل و بی قيد و شرط سنديکاها از دولت سرمايه داری. و معنای اين شعار چنين است: مبارزه برای تبديل سنديکاها به ارگان های توده های استثمار شده و نه ارگان های اشرافيت کارگری.

***

شعار دوم اين است: دموکراسی درون سنديکا. اين شعار مستقيماً از شعار اول منتج می شود، و پيش شرط تحقق آن آزادی کامل سنديکاها نسبت به دولت امپرياليستی و يا دولت مستعمره می باشد.

به عبارت ديگر، در دوران حاضر سنديکاها نمی توانند هم چون دوران رقابت آزاد سرمايه داری، صرفاً ارگان های دموکراسی باشند و نمی توانند بيش از اين از لحاظ سياسی بی طرف باقی بمانند، يعنی نمی توانند تنها به دفاع از نیازهای روزمرۀ طبقۀ کارگر بسنده کنند. آن ها نمی توانند بيش از اين آنارشيستی باقی بمانند، يعنی نفوذ تعيين کنندۀ دولت را در زندگی مردم و طبقات ناديده بگيرند.

سنديکاها نمی توانند بيش از اين رفرمیست باقی بمانند، زيرا که شرايط عينی، جایی برای رفرم های جدی و درازمدت باقی نمی گذارد. سنديکاهای دوران ما می توانند يا به عنوان ابزار ثانوی سرمايه داری امپرياليستی برای به اطاعت در آوردن زحمت کشان و جلوگيری از انقلاب خدمت کنند، و يا برعکس، تبديل به ابزار جنبش انقلابی پرولتاريا شوند.

***

بی طرفی سنديکاها کاملاً و به شکلی غيرقابل بازگشت، متعلق به گذشته است، و همراه با دموکراسی بورژوازی آزاد از بين رفته است.

***

از آن چه گفته شد به روشنی نتيجه گرفته می شود که علی رغم انحطاط مداوم سنديکاها و ادغام فراينده شان در دولت امپرياليستی، نه تنها از اهميت فعاليت در حيطۀ سنديکاها کاسته نشده، و همانند قبل از اين اهميت برخوردار است، بلکه حتی اين فعاليت به نوعی تبدیل به يک فعاليت انقلابی شده است. هدف اين فعاليت مانند گذشته، اساساً مبارزه برای نفوذ در طبقۀ کارگر است. هر سازمان، حزب يا گرايشی که به خود اجازه دهد موضعی اتمام حجت طلبانه نسبت به سنديکاها داشته باشد، يعنی در واقع به طبقۀ کارگر پشت کند، صرفاً به اين دليل که از سازمان های آن خوشش نمی آيد، محکوم به انقراض است. و بايد گفت که سزاوار چنين سرنوشتی نيز هست.

***

از آن جا که نقش اصلی در کشورهای عقب مانده، نه توسط سرمايه داری ملی، بلکه سرمايه داری خارجی اجرا می شود، بورژوازی ملی در جايگاه اجتماعی و موقعيت اجتماعی نازل تری نسبت به رشد صنعت قرار دارد. از آن جا که سرمايه داری خارجی، کارگر وارد نمی کند، بلکه مردم محلی را پرولتريزه می کند، پرولتاريای ملی به سرعت مهم ترين نقش را در زندگی کشور بازی می کند. تحت اين شرايط حکومت ملی، تا آن جا که سعی می کند در مقابل سرمايه خارجی مقاومتی نشان دهد، مجبور است کمابيش به پرولتاريا تکيه کند. برعکس زمانی که حکومت های اين کشورها فکر کنند که همکاری با سرمايۀ خارجی هم اجتناب ناپذير و هم پُر منفعت است، سازمان های کارگری را متلاشی کرده و رژيمی استبدادی مستقر می کنند. بدين گونه، ضعف بورژوازی ملی، فقدان سابقۀ حکومت داخلی، و گسترش کم و بيش سريع پرولتاريا، اساس هر حکومت باثبات دموکراتيک را به لزره در می آورد. حکومت های کشورهای عقب مانده، يعنی مستعمرات و نيمه مستعمرات، شکلی بناپارتيستی يا نيمه بناپارتيستی به خود می گيرند. با اين تفاوت که بعضی سعی می کنند با جلب حمايت کارگران و دهقانان به سوی مسيری دموکراتيک جهت گيری کنند و ديگران نوعی ديکتاتوری نظامی و پليسی مستقر می کنند. اين امر سرنوشت سنديکاها را نيز تعيين می کند. يا تحت قیومیت دولت قرار می گيرند، يا دچار سرکوبی ظالمانه می شوند. قیومیت دولت خود تحت فشار دو عامل متضاد ضرورت می يابد: اول نزديک شدن به کل طبقۀ کارگر و کسب پشتيبانی برای مقاومت در مقابل ادعاهای افراطی امپرياليسم، و دوم منضبط کردن کارگران از طريق قرار دادن آن ها تحت کنترل يک بوروکراسی.

***

سرمايه داری انحصاری و سنديکاها

سرمايه داری انحصاری هر چه کمتر و کمتر، حاضر به کنار آمدن با استقلال سنديکاهاست. و از بوروکراسی رفرمیست و اشرافيت کارگری- که ته مانده های سفرۀ او را جمع می کنند- می خواهد که هر دو در انظار کارگران، تبديل به  پليس سياسی او بشوند.

اگر اين امر تحقق نيابد، بوروکراسی کارگری از بين رفته و جای آن را فاشيست ها می گيرند. بنابراين تمام مساعی اشرافيت کارگری در خدمت امپرياليسم، نمی تواند او را برای مدت زيادی از تلاشی مصون بدارد.

شدت يافتن تضادهای طبقاتی در هر کشور و تخاصمات ميان ملل، شرايطی را ايجاد می کند که در آن سرمايه داری امپرياليست ديگر نمی تواند (يعنی در مقطع خاصی)، بوروکراسی رفرمیست را تحمل کند، مگر اين که اين بوروکراسی مستقيماً به عنوان سهام دار، سهام داری کوچک ولی فعال، در شرکت های امپرياليستی، در نقشه ها و برنامه های آن ها، چه در سطح کشوری و چه در سطح جهانی شرکت کند. سوسيال- رفرميسم، صرفاً برای تمديد مهلت حياتش و نه هيچ چيز ديگر، بايد به سوسيال- امپرياليسم تبديل شود، چرا که با تعقيب راهی که در پيش گرفته، عموماً چارۀ ديگری برايش باقی نمی ماند.

آيا اين به اين معناست که در دوران امپرياليسم وجود سنديکاهای مستقل به طور کلی ناممکن است؟ طرح سؤال به اين شکل، اما، اساساً اشتباه است.

آن چه ناممکن است، وجود سنديکاهای رفرمیست مستقل يا نيمه مستقل است. اما وجود سنديکاهای انقلابی مستقل که نه تنها پشتيبان پليس امپرياليستی نيستند، بلکه وظيفۀ سرنگونی نظام سرمايه داری را در مقابل خود می گذارند، کاملاً امکان پذير است. در دوران گنديدگی و زوال امپرياليسم، سنديکاها تنها زمانی می توانند مستقل باشند که آگاهانه و در عمل ارگان های انقلاب کارگری باشند. در اين راه، برنامۀ انتقالی که توسط آخرين کنگرۀ بين الملل چهارم تصويب شده، نه تنها برنامۀ عمل حزب، بلکه در خطوط اصلی اش، برنامۀ عمل سنديکاها نيز هست.

***

در جنبش سندیکایی سرتاسر جهان در دورۀ اخیر، باید شاهد چرخش به راست و سرکوب دمکراسی درونی بود. در انگلستان، جنبش اقلیت در سندیکاها، درهم شکسته شده است (البته نه بدون همکاری مسکو)؛ رهبران جنبش سندیکایی، امروز، به خصوص در حوزۀ سیاست خارجی، عمّال و کارگزاران مطیع حزب محافظه کار هستند. در فرانسه، فضایی برای وجود مستقل سندیکاهای استالینیستی وجود نداشت؛ آن ها با سندیکاهای به اصطلاح آنارکو-سندیکالیست به رهبری ژوئو متحد شدند و در نتیجۀ این وحدت، یک چرخش عمومی از سوی سندیکاها نه به چپ، که به راست صورت گرفت. رهبری ث ژ ت (CGT) آشکارترین و مستقیم ترین کارگزار سرمایه داری امپریالیستی فرانسه است.

در ایالات متحده، جنبش سندیکالیستی از توفانی ترین تاریخ سال های اخیر عبور کرده است. ظهور سی آی او (CIO)، گواهی بی چون و چرا از وجود گرایش های انقلابی در درون توده های کارگر است. با این حال گویاترین و قابل توجه ترین واقعیت این است که سازمان جدید سندیکاهای چپ گرا زودتر از آن که به آغوش آهنین دولت امپریالیستی بیافتد، بنیان گذاشته نشد. مبارزه میان بالایی ها، بین فدراسیون قدیم و جدید، تا حد زیادی قابل تقلیل به مبارزه برای همدردی با و حمایت از روزولت و کابینۀ او است.

گویایی تصویرِ تغییر و تحول یا انحطاط جنبش سندیکاها در اسپانیا، هرچند به معنایی دیگر، کمتر نیست. در سندیکاهای سوسیالیست، تمامی عناصر اصلی که تا درجه ای نمایندۀ استقلال جنبش اتحادیه های کارگری بودند، بیرون رانده شدند. در ارتباط با اتحادیه های آنارکو-سندیکالیست، این اتحادیه ها به ابزار جمهوری خواهان بورژوا تبدیل شدند؛ رهبران آنارکو-سندیکالیست، به وزرای بورژوایی محافظه کار بدل گشتند. این واقعیت که دگردیسی مذبور در شرایط جنگ داخلی رخ داد، از اهمیت آن نمی کاهد. جنگ، تداوم عیناً همان سیاست ها است. فرایندها را شتاب می بخشد، خصوصیات بنیادی آن ها را آشکار می کند، هر آن چه را که پوسیده، نادرست و چندپهلو و گنگ است نابود می کند و هر آن چه را که حیاتی و اساسی است، آشکار. چرخش سندیکاها به راست، به دلیل تشدید تناقضات طبقاتی و بین المللی بود. رهبران جنبش سندیکایی حس کردند، یا فهمیدند، یا قرار بود بفهمند، که اکنون دیگر زمان وارد شدن به بازی اپوزیسیون نیست. چرا که هر حرکت اعتراضی در درون جنبش سندیکایی، به خصوص در بین بالایی ها، خطر برانگیختگی یک جنبش توفانی توده ای و ایجاد دشوارهایی برای امپریالیسم ملی را دارد. از این جاست که چرخش به راست سندیکاها و سرکوب دمکراسی کارگری در درون اتحادیه ها نشأت می گیرد. خصلت اصلی، یعنی چرخش به سوی رژیم تمامیت خواه، از جنبش کارگری کل جهان عبور می کند.

ما باید همچنین هلند را هم به یاد بیاوریم، جایی که جنبش رفرمیستی و سندیکایی نه فقط یک گروه قابل اتکا برای سرمایه داری امپریالیست، که یک سازمان به اصطلاح آنارکو-سندیکالیست نیز بود که عملاً تحت کنترل حکوت امپریالیستی قرار داشت. دبیر این سازمان، اشنیف لیت با وجود همدردی های افلاطونی خود نسبت به انترناسیونال چهارم، به عنوان معاون در پارلمان هلند، به شدت حواسش جمع بود تا مبادا خشم و غضب حکومت دامن سازمان سندیکالیستی او را بگیرد.

***

در ایالات متحده، وزارات کار با بوروکراسی چپ گرای خود، وظیفه اش را انقیاد جنبش اتحادیه های کارگری به دولت دمکراتیک قرار داده و باید گفت که این وظیفه تاکنون با موفقیت هایی حل شده است.

***

ملی کردن راه آهن و میدان های نفتی در مکزیک، البته هیچ چیز مشترکی با سوسیالیسم ندارد. این، اقدامی از سوی سرمایه داری دولتی در یک کشور عقب مانده است که به این شکل در جستجوی دفاع از خود در برابر امپریالیسم خارجی از یک سو و پرولتاریای خود از سوی دیگر می باشد. مدیریت راه آهن، میادین نفتی، و غیره، از طریق سازمان های کارگری هیچ شباهتی با کنترل کارگری بر صنعت ندارد، چرا که در ماهیت امر، مدیریت از طریق بوروکراسی عملی می شود که مستقل از کارگران است، اما در عوض، کاملاً وابسته به دولت بورژوایی است. این ابزار از طرف طبقۀ حاکم، هدف منضبط کردن طبقۀ کارگر را دنبال می کند تا آن را برای خدمت به منافع مشترک دولت- که در سطح، به نظر می رسد با منافع خود طبقۀ کارگر درهم می آمیزد- سختکوش تر سازد. در واقعیت امر، همۀ وظیفۀ بورژوازی، شامل نابودی سندیکاها به عنوان ارگان های مبارزۀ طبقاتی و در عوض جایگزینی آن با بوروکراسی سندیکایی به عنوان ارگان رهبری دولت بورژوازی بر کارگران است. در این شرایط، وظیفۀ پیشتاز انقلابی، پیش بردن مبارزه برای استقلال کامل سندیکاها و برای معرفی کنترل واقعی کارگری بر بوروکراسی فعلی اتحادیه ای است که به دستگاه اداری راه آهن، بنگاه های نفت و نظایر آن تبدیل شده است.

***

رویدادهای دورۀ اخیر (قبل از جنگ) با وضوح خاص آشکار کرده اند که آنارشیسم- که در تئوری، همواره فقط لیبرالیسمی است که به افراط و تفریط های خود کشیده شده- در عمل، تبلیغات مسالمات آمیز در درون جمهوری دمکراتیک بود که حفاظت از این جمهوری را می طلبید. اگر ما اقدامات تروریستی انفرادی و غیره را کنار بگذاریم، آنارشیسم به عنوان نظامی از جنبش توده ای و سیاست ها، تنها خوارک تبلیغاتی را تحت حفاظت مسالمات آمیز از قوانین ارائه کرد. در شرایط بحران، آنارشیست ها همواره نقطۀ مقابل آن چرا که در زمان های صلح آموخته بودند، انجام دادند. مارکس خود در ارتباط با کمون پاریس همین نکته را خاطر نشان کرد. و همین در مقیاسی به مراتب عظیم تر در تجربۀ انقلاب اسپانیا تکرارشد.

***

اتحادیه های دمکراتیک در معنای قدیمی اصطلاح، یعنی هیئت هایی که گرایش های مختلف در چارچوب یک سازمان توده ای واحد کم و بیش آزادانه مبارزه می کردند، دیگر نمی توانند وجود داشته باشند. درست همان طور که باز گرداندن دولت بورژوا-دمکراتیک ناممکن است، بازگرداندن دمکراسی کارگری قدیمی نیز ناممکن است. سرنوشت یکی، سرنوشت دیگری را بازتاب می دهد. در واقع، استقلال سندیکاها در معنای طبقاتی، در مناسبات آن ها با دولت بورژوایی، در شرایط کنونی تنها می تواند با یک رهبری انقلابی کامل تضمین شود، یعنی رهبری انترناسیونال چهارم. این رهبری، طبیعتاً می تواند و باید اتحادیه ها را به بالاترین دمکراسی قابل تصور تحت شرایط مشخص کنونی مجاب کند، اما بدون رهبری سیاسی انترناسیونال چهارم، استقلال سندیکاها ناممکن است.

http://marxists.org/archive/trotsky/1940/xx/tu.htm

 

 
 
 

آرشيو لئون تروتسکی